عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
761
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ - نه هر ديدهء ايشان را بيند ، نه هر سرى ايشان را شناسد ، كسى ايشان را بيند و شناسد كه هم بصر نبوت دارد ، و هم بصيرت حقيقت . بصر نبوت از نور احديت است ، و بصيرت حقيقت از برق ازليت . مرتعش گفت - سيماء ايشان غيرت ايشان است بر فقر خود ، و ملازمت ايشان با اضطرار و انكسار خود ، گوهر درويشى بحقيقت بشناختند و سر آن بدانستند و بجان و دل باز گرفتند ، و يك ذره از آن به دنيا و عقبى بنفروختند . استاد بو على درويشى را ديد لاينى در دوش گرفته ، پاره پاره بر هم نهاده و بر هم بسته ، بر سبيل مطايبت گفت - اى درويش اين به چند خريدى ؟ درويش گفت - اين بكل دنيا خريدم و يك رشته از آن بنعيم عقبى ميخواهند و نمىدهم . آرى روشنايى گوهر فقر جز بنور نبوت و روشنايى ولايت نتوان ديد . مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بنور نبوت جمال فقر بديد و سرّ آن بشناخت ، فقر را بر دنيا و عقبى اختيار كرد ، دنيا را گفت - « عرض علىّ ربى ان يجعل لى بطحاء مكة ذهبا ، فقلت لا يا رب و لكن اشبع يوما و اجوع يوما » و از نعيم عقبى دل برداشت و چشم بر آن نه گماشت ، تا رب العزة وى را در آن بسود ، گفت « ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى » و اگر شرف فقر خود آن بودى كه مصطفى را صحبت فقراء فرمودند گفتند ، و لا تعد عيناك عنهم ، خود تمام بودى . و اينجا تعبيهايست كه آن را سر الاسرار گويند ، جز خاطر صديقان بدان راه نبرد ، و حقيقت آن سر ازين خبر معلوم شود كه : « من سره ان يجلس مع اللَّه فليجلس مع اهل التصوف » . شيخ الاسلام انصارى قدس اللَّه روحه گفت - در هر كس چيزى پيداست ، در عالم دين پيداست ، در عارف نور مولى پيداست ، در محب فناء كون پيداست ، در صوفى پيداست آنچه پيداست ، به اين زبان نشان دادن از آن نايد راست . سيارهء عشق را منازل مائيم * ز اشكال جهان نقطهء مشكل مائيم چون قصهء عاشقان بيدل خوانند * سر قصهء عاشقان بيدل مائيم وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ - اينجا چنين گفت و در آخر آيت اول گفت وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ ارباب حقائق